+
نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 16:46 توسط فاطمه
|
ميگويي امروز مهمان مي آيد.زل میزني توي استكان چايي.دوباره ميگويي يك مهمان قد بلند و لاغر.سی سال است كه اين را ميگويي.خرافاتي شده اي.يا شايد دل خوش كرده اي به تفاله هاي روي استكان چايي...بخاطر يك خرافه قديمي.بايد ببرمت ديوانه خانه.تيمارستان.خودم هم بروم گو و گور شوم. بروم.بميرم.زده است به سرت.هر روز ده بار چايي ميخوري و دل خوش ميكني به يك تفاله لعنتي كه شايد مهمان بيايد.آنقدر انتظار خلُ چلت كرده كه يادت رفته آن كه بايد بيايد مهمان نيست.صاحب خانه است.همان كسي كه خانه را بي صاحب كرده.همان كسي كه رفت جنگ ولي من و تو را موجي كرد.بايد يك روز در هاي دنيا را خراب كنم كه ديگر چشمانت از درد انتظار به در هاي لعنتي خيره نشود.بيا و يك روز براي من، من هم نه، براي گل هاي شمعداني توي حياط زنانگي كن.كه يادت بيايد فقط ليلي يك قصه ي مجون از دست رفته نبوده اي.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:21 توسط فاطمه
|
حرف ميزني...حرف... ،..حرف....نه! خيلي هم حرف نميزني.ولي...ولي وقتي حرف ميزني حواسم مي رود.مي رود پي كار خودش.آنقدر از من دور ميشود كه حواسم نمي ماند چقدر صدايت را دوست دارم.حواس نميگذاري براي آدم.بايد ايندفعه بگويم حرف نزني.ساكت بماني.ساكت بمانيُ لابه لاي نفس هايت غرق شوم.دستانم را بگيريو سرم را بگذاري روي...خوابم ببرد.بعد، از بلنداي خوابم پرت شوم توي دوست داشتنت. وقتي حرف نميزني،وقتي سكوت ميكني،آنقدر حواسم پيشت ميماند كه دلم ميخواهد زار بزنم.دوست داشتنت درد دارد.درد دارد ولي خوب است.آنقدر حواسم پيشت مي ماند كه نگرانت ميشوم كه دلم ميخواهد توي آفتاب هاي داغ بهاري با عصبانيت بگويم خودت را بپوشان كه سرما نخوري.شايد ديوانه شده ام. من از ديوانگي ميترسم.اصلاً...اصلاً بيا حرف بزن و حرف ..، حرف...آنقدر حرف بزن كه حواسم برود.كه برود گم و گور شود.كه حواسم برود دوست دارم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 توسط فاطمه
|
خانه ي پسر همسايه لولو دارد.دختر ها هر شب از ترس جيغ ميكشند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:18 توسط فاطمه
|
همه چيز مثل هميشه سر جاهايشان نيستند.يك اتاق كه هميشه سر جايش است.يك من كه گاهي مثل روزنامه هاي توي قفسه كتابخانه هست ،و گاهي هم نيست.يك عشق كه ميخواهد ناتانائيل وار عاشق همه چيز شود و نميشود.حرف هايي هم است البته.شلخته توي ذهنم پخش شده اند.چند وقتي است تميز نشده اند.يعني تميزشان نكردم.سرجايشان نگذاشتم.نه اين كه تنبل باشم! نه! مرتب كردن را يادم رفته .كار مسخره اي است هر غروب كنار پنجره اي كه هميشه سر جايش است بنشينيو انتظار بكشي يكي بياد ذهن شلخته ات را كه هر كلمه، كه هر حرف ،هر واژه ، هر تكواژ ،يك گوشه افتاده است را مرتب كند،وقتي ميداني كسي نمي آيد.درست مثل وقتي كه مينشيني توي اتاق شلخته ات.درست مثل وقتي كه كتاب ها، روزنامه هايي كه گاهي هستند و ته سيگار هايي كه از دلتنگي ميسوزند، افتاده اند توي اتاق و زار ميزنند كه يكي بيايدو جمعشان كند.و تو كه از بس روحت شلخته بوده و نتوانستي مرتبش كني نميتواني آن ها را هم مرتبشان كني.و مجبوري زل بزني به تمامشان و توي دلت هي آرزو كني كه كاش يادت بيايد مرتب كردن را.كه انتظار بكشي حداقل يكي بيايد يادت بدهد تميز كردن را.شلخته نبودن را.و بعد توي دلت تمرين كني كه ناتانائيل وار عاشق شلخته بودنت باشي.كه مجبور شوي مثل آندره ژيد همه چيز را حتي شلخته بودنِ پر از دلتنگيت را عاشقانه و از آن ديدي كه آندره ميگويد،ببيني.كتاب هايت را هزار باره بخواني كه شايد يك چيزي درباره مرتب كردنِ ذهن شلخته ات باشد ولي حتي يك جمله هم پيدا نكني كه دردي از دردت را دوا كند.بعد دوباره مجبور شوي زل بزني به همه ي شلختگيت و خودت را قانع كني كه بايد درك كني عاشقانه ديدن تمام آنچه را كه هست. و مجبور شوي همه چيز را ول كني و دوباره از غروب تا صبح كنار پنجره اي كه هميشه هست انتظار بكشي كه يك نفر بياد مرتبت كند، كه يك نفر حداقل بيايد يادت بدهد مرتب كردن را.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:0 توسط فاطمه
|
ديروز كل شهر را گشتم.تمام خانه ها را.تمام دهكده ها.تمام كلبه ها.نبود.كسي عين تو براي من نبود.كسي مثل تو پيراهنش حتي اگر عطر هم نداشته باشد، بوي نرگسي نميداد.كسي نبود.نبود كه بفهمد شب ها بي خواب ميشوم.كه اگر روزي صبحانه نخورم ضعف ميكنم.ترسيدم.ترسيدم وقتي نتوانستم برايت زاپاس تهيه كنم.ترسيدم وقتي يادم آمد اگر نباشي هيچ كس مثل تو براي من نميشود.نگران شدم.دستانم يخ كرد.به سرم زد تمام لحظه هاي با تو بودن را قاب بگيرم بزنم توي اتاقم.كه هميشه باشي. ولي...ولي كپي كه برار اصل نميشود؟!مي ترسم،وقتي نباشيُ دل ضعفه بگيرم.وقتي بي خواب شومُ نباشي.وقتي خورشيد طلوع كند و تو بيدار نشده باشي.وقتي لباس هاي هميشه اتو كشيده ام هميشه چروك شود.وقتي...وقتي...ديروز كل آسمان را گريه كردم.آنقدر ترسيدم كه يادم رفت هستي.آسمان يادش بود كه هنوز هستي. كه هنوز هم بوي چايي هاي بهار نارنجت توي هوايش پخش ميشود.آسمان ولي...آسمان ولي گريه نكرد.حواس آسمان هست،كه هستي.حواس من نيست كه هستي....آنقدر گريه كردم كه يادم آمد بودنت را.كه يادم آمد امروز را روز تو بگذارم.كه هر سال اين موقع يادم باشد،حواسم باشد وجودت را.امروز را روز تو گذاشتم كه يادم بي آيد حداقل يك روز را ،توي اين۳۶۵روز براي تو، براي تو كه همه روز ها را برايم كنار ميگذاري، كنار بگذارم.كه يك روز بگويم دوست دارم بخاطر تمام بودن هايي كه حواسم بهشان نيست مادرم.
+حس ميكنم متن ِ خزي شده!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:6 توسط فاطمه
|
ايستاده ام روي جدول.روي خط كشي هاي خيابانِ آخر خط.كِتفم دارد مي افتد.كلاه مرد عابر هم انگار دارد مي افتد.كلاهش را باد بر ميدارد.باد كلاه بردار خوبي است.روسریِ زن ديروزي هم افتاد.افتاد روي مانتوي سرمه اي اش.هُل كرد. كل خيابان را با چشمانش گشت.چشمش خورد به من. چشم من هم خيلي وقت بود كه خورده بود به او.نگاهمان گره خورد بهم.خيره شدم ،خيره شدم، آنقدر خيره كه چشمانش خسته شدندو رفتند پي كارشان.كتفم دارد مي افتد انگار.از درد دارد مي افتد.از خستگي.باران ميبارد. دوره گرد ها خيس ميشوند.حواسم نيست.بچه هاي دست فروش ِ دُرو برم خيس شده اند.من چتر دارم.آن ها كنارم التماس ميكنند.خيس ميشوند.و من زير چتر خيس نميشوم. كتفم دارد مي افتد از درد، از خستگي ،از گريه، از بغض، از اين همه دست كه جلوي چشمانم كنف ميشوند.گريه ام ميگرد از اين همه گل كه توي دستانِ كنف شده، خيس مشوند.گل ها،بچه ها، خيس ميشوند.پر پر ميشوند.من اما.. زير چتر، كنار خط كشي هاي خيابانِ آخر خط، زير گريه هايم پر پر ميشوم.
+خيابان آخر خط واقع در انزلي پُر باران ترين شهر ِ كشور!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:1 توسط فاطمه
|
نشسته اي توي تمام نوشته هاي عاشقانه ام.دم از دروغيه عشق ميزني.كلافه ام ميكني.مريضم ميكني.آنقدر مريض كه دلم ميخواهد يك ماه تمام را توي اتاقم بستري شوم.و تمام عاشقانه هايم را توي گريه هايم خلاصه كنم .تو هم بياييُ بگويي عزيزم چرا ديگر برايم عاشقانه نمينويسي؟!.ميداني همه اين ها خيال محض است.وقتي تو حتي يك دانه از نوشته هايم را نخوانده اي چطور ميفهمي كه ديگر برايت عاشقانه ننوشته ام.نشسته اي توي تك تك كلمات و دم از بي عشقي ميزني.مريضم كرده اي.توي اين مدت كلمات هم عاشق شده اند.شب ها كه ميخوابم از دوريت گريه ميكنند.آخر ميداني؟! صبح كه بيدار ميشوم ميبينم ورق هاي دفترم خيس شده. گم شده اي توي نوشته هايم.دنبالت ميگردم... شايد دستانم را ول كردي كه گم شدي.نميدانم ... ! گاهي خسته ميشومُ دلم ميخواهد از نوشته هايم بزنم بيرون كه يك هوايي به كله ام بخورد كه مثل تو ،شايد عاقل شوم.كه شايد من هم باور كنم عشق دروغ است.خود آزاري گرفته ام.چند وقتي است كه خودم را توي نوشته هايم زنداني كرده ام.فكر ميكنم آخر بايد فُسيلم را از توي كلمات پيدا كنند! بخاطر تو تمام متن هايم را باراني كرده ام.خودت ميگفتي وقتي هوا باراني شود از خانه ميزني بيرون.عزيزم توي نوشته هاي من كه هوا باراني است پس چرا بيرون نمي آيي؟!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:59 توسط فاطمه
|